تبليغاتX
فراموشـمان نشــود که ...

فراموشـمان نشــود که ...

شـاید گاه مینویسـیم تا فراموشـمان نشــود وگاه مینویسـیم تا فرامــوش نشــویم

چارلي چاپلين مي‌گويد

رسیده ای از یک دوست...

آموخته‌ام که با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي‌توان مقام خريد ولي احترام نه،
مي‌توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،
مي‌توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته‌ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي‌کند کسي است که به من مي‌گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته‌ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته‌ام ... که هرگز نبايد به هديه‌اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته‌ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته‌ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه‌اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته‌ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي‌خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته‌ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته‌ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله‌اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته‌ام ... که پول شخصيت نمي‌خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي‌کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي‌توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته‌ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي‌دهد
آموخته‌ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته‌ام ... که وقتي با کسي روبرو مي‌شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي‌روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 10:4 PM  توسط متین شادو  | 

حسرت

تو به من خندیدی و نمی دانستی...
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید...
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاک تو رفتی و هنوز....
سالهاست که در گوش من...
آرام .آرام
وقتی گام تو تکرار کنان....
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق
این پندارم
"
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت........!!!!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 دی1389ساعت 8:1 PM  توسط متین شادو  | 

تو را دوست دارم

عاشقي را شرط اول ناله و فرياد نيست

تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست

عاشقي مقدور هر عي اش نيست

غم کشيدن صنعت نقاش نيست

زندگي را دوست دارم نه در قفس

عشق را دوست دارم نه در ه وس

تو را دوست دارم تا اخرين نفس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 دی1389ساعت 7:55 PM  توسط متین شادو  | 

نوشته هایم بر کاغذ بی خط...

در امتداد نگاه تو
لحظه هاي انتظار شکسته مي شود
و بغض تنهايي من
مغلوب وجود تو مي شود...

صداي جير جيرک ها به گوش مي رسد
سکوت را نوازش مي دهند
و جاي خالي آدم هاي شب نشين را
با نگاهي معصومانه پر مي کنند...

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند
مثل آسماني که امشب مي بارد
و اينک باران
بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند
و چشمانم را نوازش مي دهد
تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم...

اين شب ها
چشم هاي من خسته است
گاهي اشک ، گاهي انتظار
اين سهم چشم هاي من است...

مترسک ناز مي کند
کلاغ ها فرياد مي زنند
و من سکوت مي کنم....
اين مزرعه ي زندگي من است
خشک و بي نشان...

ببين اندام تنهاييم را
که در لحظه هاي خاکستري
در انتظار طلوع خورشيد است...

در حضور واژه هاي بي نفس
صداي تيک تيک ساعت را گوش کن
شايد مرهم درد ثانيه ها را پيدا کني...

.....   .

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 11:43 PM  توسط متین شادو  | 

ستاره

ستاره براي نوشتن منتظر بهانه بودم ,بهانه اي كه غمگينم كند تا بتوانم فقط يك صفحه ناله كنم ,از انسانها,تا بنويسم اي كساني كه نامتان انسان است و وجودتان اتش رهايم كنيد,شما انسانها يك دنيا غروريد ,يك دنيا عذاب,اتش,نابودي من از هركه بنويسم از شما نمي نويسم چون لايق متن هاي من نيستيد بايد زار بزنم از دست شما انسانها
اي خدا به تو مي گويم به اينان بگو رهايم كنند ,بگو از وجودتان متنفرم,بگو انسانها چه كرديد كه يك شاعر دل كنده از شما رنجيد.
من جز مهرباني برايشان هيچ نگفتم خودت ميداني خدايا اگز عاشق شدم سرنوشتم بود چرا بايد ترد شوم از ميان كساني كه خود به واژه عشق پي نبرده اند,چرا بايد هميشه محتاج محبت انها باشم من تورا دارم.
خدايا در ان اوج اگر ستاره اقبال مرا ديدي به او بگو ان شاعر منتظر نگاه توست چرا بي فروغي,
ستاره تنهايي من دلم گرفته ,ستاره بي نشان من ,من تنهاييم به من بگو چه كنم نمي توانم خوشبختي را درميان اين مردم گريخته از خوشبختي پيدا كنم,من محتاج تو هستم اي ستاره اي كه در ان سوي افق به دور از كينه ها زندگي را بنا كردي من چه كنم اي كاش من را هم در اغوش پر مهرت جاي ميدادي اي كاش من هم جز از شما بودم تا همه مرا در اوج تماشا مي كردند
اينجا لحظه لحظه زندگي مي ميرد
اينجا قطره قطره اشك مي ريزم
اينجا گل پژمرده مي ميرد
اين مردم اواره مي خندند,اين مردم قهرمان اتش زدند,اين مردم اسطوره قتل هاي عاشقانه ي فرشته هاي رفته از يادند
باور كن ستاره اين انسانها همه يه دنيا خيانتند
ستاره چه مي شود كرد درميان اين واژه ها كه هركدام يك دنيا حرف براي دلهاي شكسته دارند,ايا مي توان انها را در يك صفحه خلاصه كرد؟
مي توان به گريه ها گفت ناله نكنيد؟
مي شود به خندها گفت قهه قهه نزنيد؟
مي شود به غصه گفت غصه نخوريد؟
مي شود به انسانها گفت انسان نباشيد؟
مي شود فرشته ها را پنهان كرد؟
مي توان بر سكوت مهر فرياد اويخت؟
مي توان چشم ها را زنداني يك نگاه كرد؟
مي توان بي جوهر بر روي كاغذهاي پاره مرثيه نوشت؟
مي شود در زندان ثانيه ها نفس كشد؟
مي توان بي عشق عاشق شد؟
مي توان از ميان درختان سر به فلك كشيده به اسمان نگريست؟
نه نمي توان!
اگر توانستي اسمان را نابود كني به خاطر وجود خورشيد انوقت مرا خواهي يافت,در تك تك ورقه هاي اين دفتر پاره مرا خواهي يافت ,به خاطر سكوت بي مقدمه اين لبان خاموش مرا خواهي يافت
اي عشق,اي زندگي من,بي ستارگان خواهم مرد با تمام وجود

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 3:32 AM  توسط متین شادو  | 

انتقادات و پیشنهادات شما

ما تصمیم گرفتیم برای این شروع و هرچه بهتر شدن  از شما دوستان نظرات و اتقادات دریافت کرده و سرلوحه عمل کرده خود قرار بدیم.

پس منتظر نظرات شما هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 3:12 AM  توسط متین شادو  | 

ما برگشتیم

سلام به همه دوستان قدیمی و جدید من.

پس از مدتها انتظار و خاک خوردن این بلاگ ما برگشتیم...

شروعی نو....

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 3:7 AM  توسط متین شادو  | 

هق هق ( تنهای تنها )

فاصله ی این آپ با قبلی ااا زیاد شد.. آخه هرچی مینوشتم بد می شد.. یعنی ...


بعضی وقتها هست که احساس می کنی افتادی ته يه چاه... يعنی... همه چيز تاريکه...

 

حتی ديواری نيست که دستت رو بهش بگيری و بالا بری... ولی ميدونی که چاهه...

 

يه چاه عميق... عميق ترين چاهی که تا به حال ديدی... دلت ميخواد يکی پيدا شه و دستتو بگيره...

 

 ولی هيچکس نيست... هيچکس... دلت ميخواد گريه کنی... زار بزنی...

 

ولی حتی هيچکس نيست که بتونه به هق هقت گوش بده... بتونه شونه باشه...

 

اينجور وقتاست که... اينجور وقتاست که هيچی نيست... هيچی...

 

 حتی اشک هم ياريت نميکنه... اينجور وقتاست که حس می کنی چقدر از مردمان

 

دروغگو بدت مياد... چقدر از دو دو تا چهارتا نفرت داری... کی ميفهمه؟...

 

يه نفر، يه گوشه دنيا افتاده ته يه چاه و دلش ميخواد زار زار گريه کنه اما نميتونه ...

 

مدام فرياد ميزنه: آی ايها الناس... دارم له ميشه...

 

دارم خفه ميشه... ولی هيچکس صداشو نميشنوه...


همه میگن حرف بزن.. حرف بزن تا خالی بشی.

ولی بعضی وقت ها فکر کنم حرف زدن بیشتر آدم و سنگین میکنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 2:16 AM  توسط عمو وحید  | 

سکوت؟

صبح از خواب بیدار میشی از پنجره بیرون و نگاه میکنی باخودت میگی: «امروز بهترین روز زندگی منه»

بعد از انجام کارها‌ی شخصی لباس میپوشی تا بری بیرون...

از در خونه میای بیرون با خودت میگی: «امروز همچی خوب پیش میره»

هنوز سر کوچه نرسیدی یادت میوفته کیف پولتو جا گذاشتی... با عجله بر میگردی داخل خونه (( دیگه داره دیرت میشه)) کیف پولو بر میداری و میدوی سمت سر خیابون تا یه ماشین بگیری که زود برسی به شرکت... نه مثل اینکه ماشینا نمیخوان تورو سوار کنن.. با عصبانیت کامل رو به ایستگاه اتوبوس میری. مثل اینکه بالاخره یه ماشین سوارت میکنه..

با هر بد بختی خودتو میرسونی به شرکت...(((خداااااااا)))

««کلید شرکت تو جیبت نیست جاش گذاشتی»»

شما به این میگید حواص پرتی؟ بد شانسی؟ بد بیاری؟ گیج بازی؟ یا؟؟؟

باشه من هم گیجم هم حواص پرتی دارم هم.... ولی ...

من وقتی کم میارم مینویسم وقتی همچی برام به بن بست میرسه.. همیشه با خودم قلم کاغذشو دارم ولی کاش می شد بدون خجالت همه ی ورقاشو براتون تعریف کنم. اونوقت لازم نبود دیگه بهم بگید چرا آپ نمیکنی! اندازه همه ی عمرم حرف داشتم که اینجا بنویسم...

 


 

یک کوچه مانده به بن بست !

       همه نارضایتی ها، همه ناخوشحالی ها و همه " نا ... " های دیگه رو زیر

      خروارها خاک دفن میکنم ... نفس راحتی میکشم ...

       روزهام خوب میگذرن ... راضیم به همین آرامش ... راضیم به همین خوش بودن

      شایدم الکی !

      اما یه باره  آتشفشان فوران میکنه ... یه فوران بیصدا و خاموش ...  پر از

      احساسات گم و نامفهوم ..

      خیالم بوی خامی می دهد ؛ بوی گندیدگی ...

      خوابهایم روز به روز مبهم تر می شوند و بی تعبیرتر ...

      سلولهای خاکستری مغزم؛ رو به بازنشستگی یا شاید هم از کار افتادگی ...

      دلم خسته از کنکاش های بیهوده، هر چه را که می پوید نایافتنی است ...

      چقدر چیز برای یادگرفتن زیاد است، نمیخواهم یاد بگیرم ! ... میخواهم تنبل

      ترین شاگرد این دنیا باشم ... نوبت اول زندگیم را تجدید، نوبت دوم را تجدید و

      سوم در آستانه مهر قرمز مردودی ...

      خسته از قصه های تکراری ، خسته از نفهمیدن ها و خسته از گره کوری که با هر

      دستی کورتر میشود؛ خسته از شنیدن حرفهای تکراری که نمیخواهم بشنومشان ...

      قاصدک گمشده ام را گم تر کرده ام و شب نشینم ...این هم دروغی مثل همه دروغ

      های زندگیم ...

      کسی هست که دروغ بلد نباشد ؟ کسی هست که پستوهای دلش را بتوان دید ؟ خدایم !

      خلق کرده ای چنین آدمی را ؟ خانه اش کجاست ؟ میخواهم حوایش باشم ! ...

      یه اعتراف تلخ: ازین تنهایی خسته شدم!!

      از خیلی چیزا خسته شدم؛ از این کامپیوتر؛از نت؛ از اینجا؛از  نگاهای یه غریبه

      ؛ ازینکه مسیرم و دور میکنم فقط به خاطره ندیدنش...

      اینقدر حرف برا گفتن دارم که ترجیح میدم سکوت کنم !

      دعا کن ... دعا کن تا منم مثل تو بشم ... درست نفهمم ... اصلا نفهمم ... به

      همه چی بخندم ...  ادمام خوب باشن وصادق ... دعا کن ... دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 8:23 PM  توسط عمو وحید  | 

به نام آنکه آرامش بخش دلهاست.

سلام

فکر کنم ۱ سال و نیم بود که بلاگفا - نت - بچه های بلاگفا همه از دستم راحت بودن.

ولی فکر کردید راحت شدید من برگشتم...

همیشه وقتی میگم برگشتم حرف یکی از دوستام میاد تو زهنم که :

برگشت مهم نیست.. با دست پر برگشتن مهمه...

قبلا ( تو وبلاگ قبلیم خیلی دوستام زیاد بودن ) امیدوارم اینجا هم تنهام نگذارین...

دست به نوشتنم خوب نیست پس بهتره تا اعصاب همه خورد نشده برای شروع Text و بخونید.

منتظرتون هستم... منتظرم باشید.

سبز و پایدار باشید.   عمو وحید

 


 

 آدمک آخر دنياست بخنــــد

آدمک مرگ همين جاست بخنــد

دست خطــي که تو را عـاشق کرد شوخي کاغــذي ماست بخنــد

آدمک خر نشــوي گريه کني ! کل دنيا ســراب است بخنــد

آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 4:51 PM  توسط عمو وحید  |